تبلیغات
عشق










عشق

love،خاطرخواهی ,مهربانی ,معشوقه ,مهر ,محبت ,عشق،یادگاری،خاطرات

دوستان چه بد ،چه خوب  ماهم تمامش کردیم خدمت تمام شد.

حالاباید بزنم به کار ببینیم کارهم میشه تمام کرد. یانه.

نوشته شده در پنجشنبه 28 فروردین 1393 ساعت 05:28 ب.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |

دلگیر نباش !!!
دلت که گیر باشد رها نمی شوی

نوشته شده در پنجشنبه 28 فروردین 1393 ساعت 05:25 ب.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ،

از تو بیزارم ، بهانه هایت را برایم تکرار نکن

حرفی نزن ، بی خیال ، اصلا مقصر منم ، هر چه تو بگویی ، بی وفا منم!

نگو میروی تا من خوشبخت باشم ،

نگو میروی تا من از دست تو راحت باشم...

نگو که لایقم نیستی و میروی ،

نگو برای آرامش من از زندگی ام میروی....

این بهانه ها تکراریست ، هر چه دوست داری بگو ، خیالی نیست....

راحت حرف دلت را بزن و بگو عاشقت نیستم ،

بگو  دلت با من نیست و دیگر نیستم!

راحت بگو که از همان روزاول هم عاشقم نبودی ،

بگو که دوستم نداشتی و تنها با قلب من نبودی

برو که دیگر هیچ دلخوشی به تو ندارم ،

از تو بدم می آید و هیچ احساسی به تو ندارم

سهم تو، بی وفایی مثل خودت است که با حرفهایش خامت کند،

در قلب بی وفایش گرفتارت کند ، تا بفهمی چه دردی دارد دلشکستن!

برو، به جای اینکه مرحمی برای زخم کهنه ام باشی ،درد مرا تازه تر میکنی !

حیف قلب من نیست که تو در آن باشی ،

تمام غمهای دنیا در دلم باشد بهتر از آن است که تو مال من باشی....

حیف چشمهای من نیست که بی وفایی مثل تو را ببینند ،

تو لایقم نیستی ، فکرنکن از غم رفتنت میمیرم!

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، برو و دیگر اسم مرا صدا نکن

بگذار در حال خودم باشم ، بگذار با تنهایی تنها باشم ...


نوشته شده در پنجشنبه 28 فروردین 1393 ساعت 05:24 ب.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |


بگذار ترکت کنند...بگذار بخواهی و نشود..بگذار دیگر فرقی نماند بین شب و روزت..بگذار جا خوش

کند حالا حالا ها کف دست هایت که رو به اسمان می گیری و می خواهیش...بگذار یک ارزوی

براورده نشده بماند..بگذار اشک شود و بچکد از گوشه گلویت روی پیراهنت..

بگذار غم..ته نشین شود ته نگاهت...بگذار یک حماقت محض باشد اصلا انتظار کشیدنش..بگذار

صادق ترین قسم ات باقی بماند او...هر چند فاصله باشد این میان هر چند راه....گُم شدنی باشد

هر چقدر درد داشته باشد پشت پیشانی ات.. بگذار کسی پیدا نکند سر این کلاف را..بگذار از

محض‌ ِ"خودم بودن های" ِ مُدامت "گرفته" بیابندت..


نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان 1392 ساعت 04:40 ب.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |

به هوای قلب من آمدی و گفتی عاشقی ،اما اینک هوای قلبم را نداری

به عشق بودنم آمدی و گفتی عاشقم هستی ، گفتی مثل دیگران بی وفا نیستی و تا آخرش با من هستی

اینک نه تو را میبینم نه عشقی از تو را

اینک نه وفا را میبینم و نه محبتی از تو را

حالا تنها خودم را میبینم و چشمهای خیسم را ، اینک تنها قلبی شکسته را در سینه حس میکنم که

بدجور پشیمان است که چرا به تو دلبسته

چرا با تو عهد عشق را بست ، عشق تنها یک ( کلمه ) بود نه آن احساسی که تا ابد ماندگار بماند

آمدی و یک یادگاری تلخ در قلبم گذاشتی و اینک هوای قلبم را با حضورت سرد کردی

شب که میرسد خیس است چشمهای خسته ام ، از فردا بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که

دلشکسته ام

نمیخواهم دیگر با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که در این لحظه های تنهایی بیشتر

میسوزاند دلم را

گرچه نمیتوانم ،اما نمیخواهم دیگر به تو فکر کنم ، نمیخواهم دیگر یک لحظه نیز در فکر حال و هوای


رفتنت این لحظه های سرد را با گریه سر کنم

خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم ، خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم ،اما نمیتوانم!

آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را

پنجره را ببندید ، تحمل ندارم ببینم آن غروب پر از درد را

اگر تا دیروز محکوم به تنهایی بودم ، اما اینک محکوم دلبستن به یک عشق دروغینم، تا به امروز در

قلب بی وفای تو حبس بود، از این لحظه به بعد نیز باید در زندان تنهایی حبس ابد باشم

میخواهم در حال خودم در همین زندان تنها باشم …

شاید بتوانم فراموشش کنم…

اما صد افسوس.................


نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان 1392 ساعت 04:37 ب.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |

* به جرم جدایی *

مجازات میشم به جرم جدایی

کجایی که بغضم داره سنگ میشه

الان چند وقته چشاتو ندیدم

عزیزم نمیگی دلم تنگ میشه

جهان خیس میشه تو چشمای خشکم

دلم تنگ میشه واسه خنده هامون

یه جوری بهت دل سپردم که گاهی

دلم تنگ میشه واسه هر دوتامون

هوا حال میده واسه گریه کردن

شبه و خیابونا غرق سکوته

چه قدر باشکوهه همین گریه وقتی

تصور کنی که خدا رو به روته

هوا حال میده واسه بیقراری

که یک لحظه بغضت رو تنها نذاری

که آروم بشینی یه گوش بباری

که یادت بیاری اونو نداری

بهم ریختم مثه دریا زمانی

که موج رو به کام خودش زهر کرده

بهم ریختم مثه آتشفشانی

که با هرچی غیر از خودش قهر کرده

من میگم عاشقا بارونو دوست دارن

ولی من یه چیزی رو هیچ وقت نگفتم

چه بارون بباره چه بارون نباره

با هر اتفاقی به یادت میفتم

هوا حال میده واسه گریه کردن

شبه و خیابونا غرق سکوته

چه قدر باشکوهه همین گریه وقتی

تصور کنی که خدا رو به روته

هوا حال میده واسه بیقراری

که یک لحظه بغضت رو تنها نذاری

که آروم بشینی یه گوش بباری

که یادت بیاری که اونو نداری…


نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان 1392 ساعت 09:58 ب.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |

باسلام

چه بگم برگه ی اعزامی یگان كه دستم اومد ناراحت شدم كه افتادم اطلاعات تهران بدبختی رفتم درجه ی گروهبان دومی را تهیه كردیم وبردیم خیاطی كه روی اور وپیرهن بدوزد بدبختی اونجایی شروع شد كه خیاطی درجه ها راخراب ونا میزون دوخت روز حركت زنگ زدم به مصطفی دوست كه باهم همسفر بودیم كه بیاد طرف ما كه ازاین طرف بریم اول مركزاستان بعدازاونجا بریم تهران  زنگ زدیم مصطفی ساعت8اومد طرف شهرما وحركت كردم سمت مركزاستان اونجاهم یكی ازدوستان بود كه با ما همسفر بود .

من ومصطفی لباس شخصی رفتیم ولی دوستم كه از مركز استان به ما ملحق شد با لباس نظامی اومد .درهرصورت ما بلیط گرفتیم برای عصربرای تهران.اتوبوس حركت كرد بعداز نیم ساعت مصطفی یادش اومد كه كافشنش رو داخل ترمینال جاگذاشته  سریع دوستمون زنگ زد واسه داداشش كه بره ببینه اگه هست اونو ببره خونه ی خودشون رفت ودید كه نیست.راهی نبود دگه بد شناسی بامصطفی شروع شد.اتوبوس میرفت ومصطفی رفت تو فكر صبح رسیدیم تهران .هواخیلی سردبود وتحملش برای ما خیلی سخت بود برج10 برف هم بود دگه بدتر به همین خاطر به دوستان گفتم تاكسی بگیریم ناچاری بدون چونه سریع بریم تا برسیم مقصددوستان هم گفتن پس بریم با یك پیكان دروغ هم نگم چونه زدیم با4هزارتومان رفتم تا اطلاعات امنیت كشوری نیروی انتظامی تهران درزدیم با خیلی خواهش رفتیم داخل آخه ما خیلی زودتررسیده بودیم.

به هرحال ساعت8 شد وكاركنان ومسولین اومدن ومابامعرفی نامه ای كه داشتیم رفتیم داخل .دنبال سربازهای دیگربودیم كه اینجا چه جوریه كه یكی ازسربازها اب پاكی رو دستموریخت وگفت جای خوبی نیومدین اگه ...ندارین.ماهم یه جانشستیم وفرم به مادادن كه پركنیم اطلاعات ومشكلات داشتم پرمی كردم كه دوستان اهوازیم همشون باهم رسیدن همان هایی كه اموزشی باهم بودیم بعد ازروبوسی پرسیدم چه خبر دیدم بدبختی همه ی بچه های كه افتادن تهران 20تا25نفرمون افتادیم باهم اول خوشحال شدم ولی بعدا ناراحت اخه شروع شد واسه تقسیم كردن بچه ها وازهمدیگرجداشدیم خوشبختانه من ومصطفی و دوست مركزاستانی ام باهم بودم برگه ی معرفی نامه جدید گرفتیم كه نوشته دیپلمات افتادیم باهم رفتیم تا بریم جای جدید چون جسته ی مصطفی كوچك بود خواستم كمكش كنم چند ازوسایل هایش گرتیم ازاونجایی كه هم لباس سربازی پوشیدیم كفشم رادادم دست مصطفی كه برام دست بگیره رفتیم نشستیم تو brtورفتیم سمت مقصد جدید ازbrtكه پیاده شدیم دیدم كه مصطفی كفشم را جاگذاشته داخلbrtسریع برگشتم ببینم كه اگه پیداست باتاكسی بگیرمش وكفش را بردارم ولی اون راندیدم بدشانسی سمت ماهم اومد من هم خیلی اعصابم خراب شد چون اون رو تازه گرفته بودم اولین روز سفرم بود بااون كفش با اعصبانیت رفتیم سمت مقصد رسیدم اونجاگفتن اینجا یك هفته ای هستین.با اینكه اموزشی اونجای خیلی ماجراها داشت بگذریم اموزشی یك هفته ای تمام شد وموقع تقسیم اونجا شد وما تقسیم شدیم من ومصطفی باهم افتادیم یك یگان دیپلمات ولی دوستمركزاستانی ام ازماجداشدوماهرچه خواهش كردیم اونها قبول نكردن وماازهم جدا شدیم این بود بدبختی سفر به همین خاطر میگن همیشه دشت اول.


نوشته شده در شنبه 12 مرداد 1392 ساعت 04:18 ب.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |


از عرش صدای ربنا می آید / آوای خوش خدا خدا می آید فریاد که درهای بهشت باز کنید / مهمان خدا سوی خدا می آید

از عرش صدای ربنا می آید / آوای خوش خدا خدا می آید
فریاد که درهای بهشت باز کنید / مهمان خدا سوی خدا می آید


شهادت مظلومانه اولین شهید محراب حضرت علی (ع) ، بزرگ مرد تاریخ بشریت را به شما کاربران گرانقدر تسلیت عرض مینماییم .


نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 02:38 ب.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |

اولین نگهبانی من یادم میادنگهبانی تنبیه ای بود که برای بدوبایست خورده بوده بود.وقتی لوح نگهبانی آوردن من نگاهی کردم وآهی کشیدم ازبدشانسی من شدم نگهبان آبخوری وwc.من به خودمی گفتم که ای خدااینجا دگه نگهبان برای چی می خواد این دگه چه وضعش است. نگهبانی این جوری بودکه2ساعت پست و2ساعت آماده باش و2ساعت هم خواب ولی ماموقع آماده باش همه می خوابیدیم.

ازبدشانسی ماشدیم نگهبان پاس 2بدترین پاس نگهبانی پاس2بود.شب بعدازآمارگرفتن افسرنگهبان شب گفت همه بروندداخل آسایشگاه جزنگهبانان بمانندتا مسولیت هایشان برایشان توضیح بدهم.همه رفتندومابه خط شدیم وافسرنگهبان آمدوتوضیحات کامل را داد و وظایف نگهبان راتوضیح داد بعداز صحبت هایش من بهشون گفتم آبخوری وwcنگهبان برای چی می خوادگفت امشب خودت می فهمی برای چی می خوادتو فقط وظایف خودت بدون واگرچیزمشکوکی دیدی خبرکن منم گفتم باشه.

پاس های 1همه رفتندومکان پست خودراازنگهبانهای دیروزتحویل گرفتندوپاس3و2که من هم جزآنهابودم رفتم بخوابم قانون این بود که نگهبان بایدباوضعیت کامل بخوابدوافسرنگهبان شب میاد نگاه می کنه اگرکسی وضعیت کامل نباشدهم خودش وهم پاسبخشش تودردسر می افتدبابدبختی ما یکم خوابیدیم تاچشم روی هم گذاشتم پاس بخش من رابیدارکرد وگفت نوبت تو هست باید توبری پست راتحویل بگیری تو بروتا من برم بقیه راازخواب بیدار کنم.

من رفتم پست تحویل گرفتم روبرویwc  از روزی که آمده بودیم تاروز آخرماشین تخلیه هم کنارش بود وخیلی بوی بد میاد من مجبوری باید می ماندم دگه.چنددقیقه ای که شد دیدم5،6نفری باهم اومدن ورفتن wc بعداز2تا3دقیقه بعدمن فهمیدم که یکی ازاونها اومدبیرون ونگاهی کردورفت داخل من بهش توجهی نکردم ولی تارفت داخل من سریع رفتم داخل ودیدم دارن سیگارمی کشندگفتم این چه وضعش است سریع همتون برید بیرون اونها به من گفتن جو نگیربیا یه نخ هم توبزن گفتم من اصلا اهل سیگارنیستم بشمار3میرید بیرون یا برم گزارش بدم.با یه بدبختی بیرونشون کردم.تا اینها رفتن بیرون 3تا4دقیقه بعد افسرنگهبان اومدوگفت چیزی شده گفتم نه گفت مشکلی که نداری وچندسوال دیگر پرسید و رفت سراغ نگهبان بعدی آخریک روز شانس آوردم که زودتر نیامده بودوگرنه هم من وهم اون بچه ها داخل دردسر می افتادیم.

تاافسرنگهبان رفت سراغ نگهبان کنارعکاسی من باسرعت ازپشت دویدم ورفتم نگهبان تلفن کارتی بهش خبردادم افسر نگهبان الان میادطرفت مواظب باش نشینی .آخه ماحق نشستن،خوردن،کتاب خواندن و...نداشتیم تابهش گفتم سریع برگشتم رفتم کنارآبخوری وایستادم .نگهبانان زیادی بودن ولی چون بچه ی آسایشگاه ما نبودم دگه من بهشون خبر ندارم ورسم بود اولین نفری که افسرنگهبان می بینه دیگرنگهبانان آسایشگاه خودشوخبرکنه.

3روزبعددیگرنگهبانی نوبت خودم شدونگهبان تلفن کارتی شدم وازهفته ی سوم دیگر ارشد آسایشگاه شدم وارشدآسایشگاه فقط نگهبان آسایشگاه بودونگهبانی آسایشگاه 12ساعته بود جزروزجمعه.آسایشگاه قبل ازمن 2نفردیگر،تحویل گرفته بودن چون آنها مشکل داشتن  فرمانده من راانتخاب کردمن اولش قبول نکردم وتافرمانده اسم من خواند من گفتم این مسولیت را

نمی توانم برعهده بگیرم ولی گفت این یک دستوراست نه درخواست وبه اجبار من ارشد آسایشگاه شدم وتاروز آخرهم ارشدماندم.


یادش بخیرآموزشی بااون نگهبانی هایش


نوشته شده در پنجشنبه 7 دی 1391 ساعت 02:43 ب.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |

بسم الله الرحمن الرحیم

هفته ی اول بود وهرکسی فقط باهمشهری های خودش یاشخص کنار دستی خودش درشماره سازمانی(شماره ی سازمانی ما بترتیب قد بود که ازبزرگ به کوچک صف گرفته وشماره ای داشتیم)صبحت می کردوموقع به صف شدن سروصدا زیادبود.وفرمانده ازاین کار بچه ها خسته شده بودوتنبیه راشروع کرداون هم بدجوری دستور دادهمه درمیدان قدیم(پادگان 2تامیدان داشت یکی می گفتن قدیم که جای تمرین بود ویکی دگه هم جدید که صبح گاه اونجا برگزارمی شد)به صف بشوند.وهمه بازهم با صبحت کردن بادوستان به خط شدیم وفرمانده امدوگفت :

بایدبه شمایادبدم که اینجاکجاست وباخانه چه فرقی داردچه وضعش است مگه تذکر ندادم موقع به خط شدن کسی بابغل دستی صحبت نکنه صحبت باشه داخل آسایشگاه وقتی دوتابه دو بایست رفتید برای شما جا می افتدکجاهستید.باسوت اول باسرعت می دوید وباسوت دوم روی زمین درازکش می خوابید.

هیچ کس فکرزرنگی نکنه که ازگوشه های میدان بزنه بیرون وراه راکوتاه کنه همه ازپشت خط می دوید. دراین تنبیه 3نفرهم به اون کمک می کردند(فرمانده ی دسته،اسلحه دار وکسی که مسول نظافت امکانی بود که دراختیارگروهان مابود.)

سوت را زد همه باسرعت دویدیم ویک دور را تمام کردیم ودوباره به صف شدیم.گفت به صف نشوید وفقط همین جوربدوید ای سوت میزد وما درازکش روی زمین می شدیم وبلندمی شدیم تا دورچهارم تانفراول رسید سرراهش گرفت وگفت به صف بشوید وماهم رسیدیم وبه صف شدیم من تقریبا وسط های صف بودم  که فرمانده گفت صف اول بماند(صف ما9*12بودوصف اول 9نفربودن)وصف های دیگر باز بروند و بدوند وهمین جورهردور یک صف راجدا می کنم پس به خودت فشاربیاریدوصف اول باشیدوسوت زد ومادویدیم .ازاین دور کمکم بچه ها می افتادن راستی بگم ما بااسلحه ی کلاش می دویدیم وهرکس یک اسلحه داشت.که با اون می دوید..ومن نه دردور5،6،7نرسیدیم که درصف اول قراربگیرم ودورهشتم شد وگفتم این جوری که باشه باید یه 5تا6دوردگه بدویم تاجزنفرات اول اون دورباشم به خودم گفتم داخل دورهشتم باید خودم رابزنم زمین تا دگه  ندوم تنبیه دیگری بشوم بهتره تاسوت زد من دویدم ویک نفرافتادگفتم وقتش است منم خودم رابزنم زمین .من خودم را زدم زمین روی زمین انداختم وفرمانده ی دسته فهمیدکه من خودم را به صورت اختیاری زمین انداختم ولم نکرد وگفت نمی توانی بدوی غلت بزن ودورت راتمام کن وماهم یه چندمتری غلت زدیم وبچه ها دورشان راتمام کردن وبه خط شدن دیدم که همه ی انها نشستن روی زمین ازبدشانسی ما این دور اخربوده که ماخودمان رازمین زده بودیم وفرمانده زنگ زد به درمانگاه پادگان ویک مینی بوس ویک آمبولانس اومدو9نفرراباخودش بردو15تا16نفری هم که من جزانها بودم رانبردچون مسولان درمانگاه فهمیده بودن که ماتظاهرکرده بودیم فرمانده ی دسته اسم های ما را یاداشت کردوگفت لغو مرخصی می شوید ویک نگهبانی تنبیهی می خورید.

همین طورهم شد ما را 3هفته لغو مرخصی کردندونگهبانی تبیهی هم خوردیم.

ولی دست فرمانده درد نکنه چون گروهان ما را روز اول تنبیه کرد وما را فهماندوما در روزهای دیگرمی دیدیم گروهان های دیگرتنبیه می شوندوبه آنهامی خندیدم.

من این خاطره رایک خاطره ی خوش به یاد دارم ودوستانی که این خاطره ی من را می خواننداگرخودشان سربازی رفتن میدونند این خودخاطره ی به یادماندنی هست.واون هم خوش چون هروقت که این دوستان راببینم به اونها بگم هفته ی اول آموزشی یاداست بخنده وبگه اره .

باورکنیدروزآخرفرمانده گفت هفته ی اول یادتون است که خوب بدوبایست رفتید وبچه هابلندخندیدندوفرمانده هم خندید.

خاطره ی که باخنده یادشودازنظرمن خاطره ی  شیرین است.


نوشته شده در چهارشنبه 6 دی 1391 ساعت 08:29 ق.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |

به نام خدا



3چیزرابااحتیاط برداریم قدم،قلم،قسم.

3چیزراپاک نگه داریم جسم،لباس،خیالات.

3چیزرابه کارگیریم عقل،همت،صبر.

از3چیزپرهیزکنیم گناه،افسوس،فریاد.

3چیزراآلوده نکنیم قلب،زبان،چشم.

اما3چیزراهیچ گاه وهیچ وقت فراموش نکنید خدا،مرگ،دوست بامعرفت.

  
روزی که چرخ فلک برمن مسکین جفا کند
 
    درزیرخاک بندزبندم جداکند

      
 یارب نگهدارایمان آن کسی

که این خط  بخواندوبرمن دعا کند

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1391 ساعت 10:30 ق.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |


سلام

من خیلی وقت بود که اصلا پستی نداشتم .

این هم دیگر داستان.من سربازی رفته بودم و2ماه رفته بودم آموزشی حالا برگشتم تا درمورد روزاخر بنویسم.

من ارشد آسایشگاه بودم اونجا همین جورکه میدونید هرکس دراموزشی باید پستی تحویل بگیره ماهم شدیم ارشد آسایشگاه واقعا مسولیت بسیارسختی بود باید ساعت4صبح بلندمی شدی وهمه راازخواب بیدارمی کردی بعضی افرادازدست من ناراحت می شدن اخه ازساعت بیدارتانمازصبح1ساعت فاصله داشت ولی این کاربه نفع انها هم بود وخودشون هم  می دونستند ولی باز اعتراض می کردند.

روز اخرروز خداحافظی بعدازظهربعدازغذاوقتی که خواستم درب آسایشگاه راببندم یه حسی عجیبی به من رخ داد نمی دانم چی بود ولی باعث شد گریه ام بگیره وقتی درب رابستم بعضی از بچه ها احترام نظامی گذاشتن وگریه کردن ومانند من غصه دارشدن.

همگی ما درآغوش هم رفتیم .وازهم حلالیت طلبیدیم.دراخر فرمانده امد وبرای ما یک چیزی گفت که همه ی ما به عنوان خاطره دردفترخاطرات نوشتیم.دربین مایک خواننده ی لر (نوراباد)ویک بچه ی داراب بودکه بااوهمراهی می کردکه منشی بود دراموزشی وحال وهواما را عوض کردند وبه جای اشک خنده برلب هاجاری کرد.



یادش بخیر ...

 


نوشته شده در دوشنبه 4 دی 1391 ساعت 10:47 ق.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |

هرگاه درتنهایی خود به فکر می افتم .یاداون خواننده ای می افتم که میگه .

هیچکی حرف دل ما را نمی فهمه

 هیچکی تنهایی مو ازمن نمی دزده

درد مارا دردیوارنمی فهمه

واسه تنهایی خودم دلم میسوزه

قلب امروزی من خالی تراز دیروزه





نوشته شده در شنبه 15 مهر 1391 ساعت 11:02 ق.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |

خدایا چه کنم ،چه کنم که بازگردد
باز به سوی من، ایا من کم بودم
خدایا همش به این فکرم  که من کم بودم
چرابهم نگفت ورفت.
ای کاش روزآخربهم می گفت که برایم چیزی نبودی
نه که بگه سراغم نیا نه اینکه بفهمم رفته است.
تابهتری راانتخاب کند.


نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر 1391 ساعت 12:20 ب.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت