تبلیغات
عشق - هفته ی اول آموزشی اتمام هجت فرمانده










عشق

love،خاطرخواهی ,مهربانی ,معشوقه ,مهر ,محبت ,عشق،یادگاری،خاطرات

بسم الله الرحمن الرحیم

هفته ی اول بود وهرکسی فقط باهمشهری های خودش یاشخص کنار دستی خودش درشماره سازمانی(شماره ی سازمانی ما بترتیب قد بود که ازبزرگ به کوچک صف گرفته وشماره ای داشتیم)صبحت می کردوموقع به صف شدن سروصدا زیادبود.وفرمانده ازاین کار بچه ها خسته شده بودوتنبیه راشروع کرداون هم بدجوری دستور دادهمه درمیدان قدیم(پادگان 2تامیدان داشت یکی می گفتن قدیم که جای تمرین بود ویکی دگه هم جدید که صبح گاه اونجا برگزارمی شد)به صف بشوند.وهمه بازهم با صبحت کردن بادوستان به خط شدیم وفرمانده امدوگفت :

بایدبه شمایادبدم که اینجاکجاست وباخانه چه فرقی داردچه وضعش است مگه تذکر ندادم موقع به خط شدن کسی بابغل دستی صحبت نکنه صحبت باشه داخل آسایشگاه وقتی دوتابه دو بایست رفتید برای شما جا می افتدکجاهستید.باسوت اول باسرعت می دوید وباسوت دوم روی زمین درازکش می خوابید.

هیچ کس فکرزرنگی نکنه که ازگوشه های میدان بزنه بیرون وراه راکوتاه کنه همه ازپشت خط می دوید. دراین تنبیه 3نفرهم به اون کمک می کردند(فرمانده ی دسته،اسلحه دار وکسی که مسول نظافت امکانی بود که دراختیارگروهان مابود.)

سوت را زد همه باسرعت دویدیم ویک دور را تمام کردیم ودوباره به صف شدیم.گفت به صف نشوید وفقط همین جوربدوید ای سوت میزد وما درازکش روی زمین می شدیم وبلندمی شدیم تا دورچهارم تانفراول رسید سرراهش گرفت وگفت به صف بشوید وماهم رسیدیم وبه صف شدیم من تقریبا وسط های صف بودم  که فرمانده گفت صف اول بماند(صف ما9*12بودوصف اول 9نفربودن)وصف های دیگر باز بروند و بدوند وهمین جورهردور یک صف راجدا می کنم پس به خودت فشاربیاریدوصف اول باشیدوسوت زد ومادویدیم .ازاین دور کمکم بچه ها می افتادن راستی بگم ما بااسلحه ی کلاش می دویدیم وهرکس یک اسلحه داشت.که با اون می دوید..ومن نه دردور5،6،7نرسیدیم که درصف اول قراربگیرم ودورهشتم شد وگفتم این جوری که باشه باید یه 5تا6دوردگه بدویم تاجزنفرات اول اون دورباشم به خودم گفتم داخل دورهشتم باید خودم رابزنم زمین تا دگه  ندوم تنبیه دیگری بشوم بهتره تاسوت زد من دویدم ویک نفرافتادگفتم وقتش است منم خودم رابزنم زمین .من خودم را زدم زمین روی زمین انداختم وفرمانده ی دسته فهمیدکه من خودم را به صورت اختیاری زمین انداختم ولم نکرد وگفت نمی توانی بدوی غلت بزن ودورت راتمام کن وماهم یه چندمتری غلت زدیم وبچه ها دورشان راتمام کردن وبه خط شدن دیدم که همه ی انها نشستن روی زمین ازبدشانسی ما این دور اخربوده که ماخودمان رازمین زده بودیم وفرمانده زنگ زد به درمانگاه پادگان ویک مینی بوس ویک آمبولانس اومدو9نفرراباخودش بردو15تا16نفری هم که من جزانها بودم رانبردچون مسولان درمانگاه فهمیده بودن که ماتظاهرکرده بودیم فرمانده ی دسته اسم های ما را یاداشت کردوگفت لغو مرخصی می شوید ویک نگهبانی تنبیهی می خورید.

همین طورهم شد ما را 3هفته لغو مرخصی کردندونگهبانی تبیهی هم خوردیم.

ولی دست فرمانده درد نکنه چون گروهان ما را روز اول تنبیه کرد وما را فهماندوما در روزهای دیگرمی دیدیم گروهان های دیگرتنبیه می شوندوبه آنهامی خندیدم.

من این خاطره رایک خاطره ی خوش به یاد دارم ودوستانی که این خاطره ی من را می خواننداگرخودشان سربازی رفتن میدونند این خودخاطره ی به یادماندنی هست.واون هم خوش چون هروقت که این دوستان راببینم به اونها بگم هفته ی اول آموزشی یاداست بخنده وبگه اره .

باورکنیدروزآخرفرمانده گفت هفته ی اول یادتون است که خوب بدوبایست رفتید وبچه هابلندخندیدندوفرمانده هم خندید.

خاطره ی که باخنده یادشودازنظرمن خاطره ی  شیرین است.


نوشته شده در چهارشنبه 6 دی 1391 ساعت 08:29 ق.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت