تبلیغات
عشق - اولین نگهبانی










عشق

love،خاطرخواهی ,مهربانی ,معشوقه ,مهر ,محبت ,عشق،یادگاری،خاطرات

اولین نگهبانی من یادم میادنگهبانی تنبیه ای بود که برای بدوبایست خورده بوده بود.وقتی لوح نگهبانی آوردن من نگاهی کردم وآهی کشیدم ازبدشانسی من شدم نگهبان آبخوری وwc.من به خودمی گفتم که ای خدااینجا دگه نگهبان برای چی می خواد این دگه چه وضعش است. نگهبانی این جوری بودکه2ساعت پست و2ساعت آماده باش و2ساعت هم خواب ولی ماموقع آماده باش همه می خوابیدیم.

ازبدشانسی ماشدیم نگهبان پاس 2بدترین پاس نگهبانی پاس2بود.شب بعدازآمارگرفتن افسرنگهبان شب گفت همه بروندداخل آسایشگاه جزنگهبانان بمانندتا مسولیت هایشان برایشان توضیح بدهم.همه رفتندومابه خط شدیم وافسرنگهبان آمدوتوضیحات کامل را داد و وظایف نگهبان راتوضیح داد بعداز صحبت هایش من بهشون گفتم آبخوری وwcنگهبان برای چی می خوادگفت امشب خودت می فهمی برای چی می خوادتو فقط وظایف خودت بدون واگرچیزمشکوکی دیدی خبرکن منم گفتم باشه.

پاس های 1همه رفتندومکان پست خودراازنگهبانهای دیروزتحویل گرفتندوپاس3و2که من هم جزآنهابودم رفتم بخوابم قانون این بود که نگهبان بایدباوضعیت کامل بخوابدوافسرنگهبان شب میاد نگاه می کنه اگرکسی وضعیت کامل نباشدهم خودش وهم پاسبخشش تودردسر می افتدبابدبختی ما یکم خوابیدیم تاچشم روی هم گذاشتم پاس بخش من رابیدارکرد وگفت نوبت تو هست باید توبری پست راتحویل بگیری تو بروتا من برم بقیه راازخواب بیدار کنم.

من رفتم پست تحویل گرفتم روبرویwc  از روزی که آمده بودیم تاروز آخرماشین تخلیه هم کنارش بود وخیلی بوی بد میاد من مجبوری باید می ماندم دگه.چنددقیقه ای که شد دیدم5،6نفری باهم اومدن ورفتن wc بعداز2تا3دقیقه بعدمن فهمیدم که یکی ازاونها اومدبیرون ونگاهی کردورفت داخل من بهش توجهی نکردم ولی تارفت داخل من سریع رفتم داخل ودیدم دارن سیگارمی کشندگفتم این چه وضعش است سریع همتون برید بیرون اونها به من گفتن جو نگیربیا یه نخ هم توبزن گفتم من اصلا اهل سیگارنیستم بشمار3میرید بیرون یا برم گزارش بدم.با یه بدبختی بیرونشون کردم.تا اینها رفتن بیرون 3تا4دقیقه بعد افسرنگهبان اومدوگفت چیزی شده گفتم نه گفت مشکلی که نداری وچندسوال دیگر پرسید و رفت سراغ نگهبان بعدی آخریک روز شانس آوردم که زودتر نیامده بودوگرنه هم من وهم اون بچه ها داخل دردسر می افتادیم.

تاافسرنگهبان رفت سراغ نگهبان کنارعکاسی من باسرعت ازپشت دویدم ورفتم نگهبان تلفن کارتی بهش خبردادم افسر نگهبان الان میادطرفت مواظب باش نشینی .آخه ماحق نشستن،خوردن،کتاب خواندن و...نداشتیم تابهش گفتم سریع برگشتم رفتم کنارآبخوری وایستادم .نگهبانان زیادی بودن ولی چون بچه ی آسایشگاه ما نبودم دگه من بهشون خبر ندارم ورسم بود اولین نفری که افسرنگهبان می بینه دیگرنگهبانان آسایشگاه خودشوخبرکنه.

3روزبعددیگرنگهبانی نوبت خودم شدونگهبان تلفن کارتی شدم وازهفته ی سوم دیگر ارشد آسایشگاه شدم وارشدآسایشگاه فقط نگهبان آسایشگاه بودونگهبانی آسایشگاه 12ساعته بود جزروزجمعه.آسایشگاه قبل ازمن 2نفردیگر،تحویل گرفته بودن چون آنها مشکل داشتن  فرمانده من راانتخاب کردمن اولش قبول نکردم وتافرمانده اسم من خواند من گفتم این مسولیت را

نمی توانم برعهده بگیرم ولی گفت این یک دستوراست نه درخواست وبه اجبار من ارشد آسایشگاه شدم وتاروز آخرهم ارشدماندم.


یادش بخیرآموزشی بااون نگهبانی هایش


نوشته شده در پنجشنبه 7 دی 1391 ساعت 02:43 ب.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت