تبلیغات
عشق - بدشانسی روز اول










عشق

love،خاطرخواهی ,مهربانی ,معشوقه ,مهر ,محبت ,عشق،یادگاری،خاطرات

باسلام

چه بگم برگه ی اعزامی یگان كه دستم اومد ناراحت شدم كه افتادم اطلاعات تهران بدبختی رفتم درجه ی گروهبان دومی را تهیه كردیم وبردیم خیاطی كه روی اور وپیرهن بدوزد بدبختی اونجایی شروع شد كه خیاطی درجه ها راخراب ونا میزون دوخت روز حركت زنگ زدم به مصطفی دوست كه باهم همسفر بودیم كه بیاد طرف ما كه ازاین طرف بریم اول مركزاستان بعدازاونجا بریم تهران  زنگ زدیم مصطفی ساعت8اومد طرف شهرما وحركت كردم سمت مركزاستان اونجاهم یكی ازدوستان بود كه با ما همسفر بود .

من ومصطفی لباس شخصی رفتیم ولی دوستم كه از مركز استان به ما ملحق شد با لباس نظامی اومد .درهرصورت ما بلیط گرفتیم برای عصربرای تهران.اتوبوس حركت كرد بعداز نیم ساعت مصطفی یادش اومد كه كافشنش رو داخل ترمینال جاگذاشته  سریع دوستمون زنگ زد واسه داداشش كه بره ببینه اگه هست اونو ببره خونه ی خودشون رفت ودید كه نیست.راهی نبود دگه بد شناسی بامصطفی شروع شد.اتوبوس میرفت ومصطفی رفت تو فكر صبح رسیدیم تهران .هواخیلی سردبود وتحملش برای ما خیلی سخت بود برج10 برف هم بود دگه بدتر به همین خاطر به دوستان گفتم تاكسی بگیریم ناچاری بدون چونه سریع بریم تا برسیم مقصددوستان هم گفتن پس بریم با یك پیكان دروغ هم نگم چونه زدیم با4هزارتومان رفتم تا اطلاعات امنیت كشوری نیروی انتظامی تهران درزدیم با خیلی خواهش رفتیم داخل آخه ما خیلی زودتررسیده بودیم.

به هرحال ساعت8 شد وكاركنان ومسولین اومدن ومابامعرفی نامه ای كه داشتیم رفتیم داخل .دنبال سربازهای دیگربودیم كه اینجا چه جوریه كه یكی ازسربازها اب پاكی رو دستموریخت وگفت جای خوبی نیومدین اگه ...ندارین.ماهم یه جانشستیم وفرم به مادادن كه پركنیم اطلاعات ومشكلات داشتم پرمی كردم كه دوستان اهوازیم همشون باهم رسیدن همان هایی كه اموزشی باهم بودیم بعد ازروبوسی پرسیدم چه خبر دیدم بدبختی همه ی بچه های كه افتادن تهران 20تا25نفرمون افتادیم باهم اول خوشحال شدم ولی بعدا ناراحت اخه شروع شد واسه تقسیم كردن بچه ها وازهمدیگرجداشدیم خوشبختانه من ومصطفی و دوست مركزاستانی ام باهم بودم برگه ی معرفی نامه جدید گرفتیم كه نوشته دیپلمات افتادیم باهم رفتیم تا بریم جای جدید چون جسته ی مصطفی كوچك بود خواستم كمكش كنم چند ازوسایل هایش گرتیم ازاونجایی كه هم لباس سربازی پوشیدیم كفشم رادادم دست مصطفی كه برام دست بگیره رفتیم نشستیم تو brtورفتیم سمت مقصد جدید ازbrtكه پیاده شدیم دیدم كه مصطفی كفشم را جاگذاشته داخلbrtسریع برگشتم ببینم كه اگه پیداست باتاكسی بگیرمش وكفش را بردارم ولی اون راندیدم بدشانسی سمت ماهم اومد من هم خیلی اعصابم خراب شد چون اون رو تازه گرفته بودم اولین روز سفرم بود بااون كفش با اعصبانیت رفتیم سمت مقصد رسیدم اونجاگفتن اینجا یك هفته ای هستین.با اینكه اموزشی اونجای خیلی ماجراها داشت بگذریم اموزشی یك هفته ای تمام شد وموقع تقسیم اونجا شد وما تقسیم شدیم من ومصطفی باهم افتادیم یك یگان دیپلمات ولی دوستمركزاستانی ام ازماجداشدوماهرچه خواهش كردیم اونها قبول نكردن وماازهم جدا شدیم این بود بدبختی سفر به همین خاطر میگن همیشه دشت اول.


نوشته شده در شنبه 12 مرداد 1392 ساعت 03:18 ب.ظ توسط گروهبان دوم نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت